عقب

اتفاقی که تابستان پارسال برای ماشین افتاد تابستان امسال هم برایش افتاد و به همین دلیل است که من از صندوق عقب می‌روم تو. چند وقت پیش وقتی خواستم از در شاگرد وارد شوم دیدم سوییچم آن اندازه کی‌می‌تواند برود تو نمی‌رود تو. مجبور شدم فشار بیاورم ولی توپی قفل در آن قدر شل شده بود که به فشار من به عقب هل داده شد. صدای دلنگ دلنگش را شنیدم. این بلا دو سه هفته قبلش سر در سمت راننده هم آمده بود و مجبور بودم از در سمت شاگرد آمد و شد کنم. این یک گرفتاری بزرگ است. همین درهای خراب. وقتش را ندارم ماشین را ببرم درش را تعمیر کنم. چون صح‌ها سر کار هستم و بعد از ظهرها هم هیچ کس چیزی را تعمیر نمی‌کند. اگر من هم تعمیرکار بودم فقط صبح‌ها چیزها را تعمیر می‌کردم و بعد از ظهر ها را به فکر کردن به یک ماشین بهتر، یک خانه‌ی بزرگ‌تر می‌گذراندم.

مادرم ازم انتظار دارد ماشین را بفروشم. ان هم ماشینی که به نام من نیست. اما چطور می‌توان چیزی را که باید از عقبش رفت تا از جلویش سردر آورد را به کسی فروخت و ادعا کرد این ماشین است؟ نمایندگی‌ها توپی ندارند. و درسازها از نیایب بودن توپی می‌نابند. یک کلید سازی در ده ونک می‌شناسم که قدر پول را می‌داند و پارسال هم خودش در ماشین را درست کرد. ولی پارسال محل کارم میدان شیخ بهایی بود که اگر پیاده تا ده ونک می‌رفتی، تا میدان اصلی‌ش، بیست دقیقه طول می‌کشید. آبدارچی‌مان به ماشینه اظهار علاقه کرده بود. همچنین مدیر آی تی بدش نمی‌آمد که برای فکر کنم دوست دخترش ماشین من را بخرد. من رای هر دو را زدم. به آبدارچی‌مان گفتم مسیر شما طولانی است و این ماشینی نیست که شما باهاش مسافر بزنید. همچنین به مدیر آی تی گفتم ماشین هنوز آب می‌دهد و اینش را باید تعمیر کنم. وقتی اینش را تعمیر کردم فهمیدم سنسور گاش هم خراب است و برای سنسور گاز هم دست م باید صدهزار تومن خرج کرد. و چون جنس کره ای گیر نمی‌آید سر سال نشده این سنسور هم خراب می‌شود.

پریروز دیگر درش را قفل نکردم. چون اعصاب نداشتم از صندوق عقب بروم تو. ولی دزد آن را نبرد. و حالا دیگر حتماً باید بفروشمش. چون احساس می‌کنم دارد پیرم می‌کند. ولی احساس من چه اهمیتی دارد؟ احساس من از کی تا حالا اهمیت داشته است؟

Advertisements

من در دعوت کردن از آدم‌ها -یعنی گزینششان- برای خواندن این وبلاگ اشتباه کرده‌ام و این وبلاگ از همین روی دیگر به روز یا به شب نخواهد شد.